حکایت

حکایت

آورده اند و گفته اند: در روزگاران دور در شهری، سلطانی ظالم سلطنت می نمود و رعیت هم گذران زندگی می کردند. سلطان را وزیری زیرک رایزن بود و در امور مشاوره می نمود و صلاح می خواست.
ظلم و ستم بی حساب سلطان روز به روز بیشتر می شد و مردم خموشتر. هر بازی که وزیر و سلطان بر سر رعیت ساده لوح می آوردند، مردم دم نمی زدند و راضی به رضای سلطان و خدا بودند. تا بدان جا که دیگر حماقت و سکوت رعایا سلطان را به حیرت واداشت.
روزی سلطان اطرافیانش را به بیرون از اتاقش راند و رو به وزیر کرده و گفت:
وزیر می دانی و می دانم که عاقبت ظلم و ستم ویرانی کاخ هاست و با این سیری که ما در پیش گرفته ایم ، ما نیز چنین خواهیم شد، از آن روز بیمناکم و مضطرب، بهتر نیست که کمی با این مردم ساده لوح و احمق نرم تر برخورد کنیم و حلقه فشار را بر آنها شل تر؟
وزیر زیرک در پاسخ سلطان گفت:
سلطانا ستم ویرانگر کاخهاست حرفی به جا و درست است اما سربازان لشکر ستم ستیزی مردمان اند، و این مردمان که می بینم همه بر این این احوال راضی اند و سرخوش، پس دیگر جای هیچ نگرانی بر شما نیست.
سلطان از گفته وزیر مردد بود و ته دل راضی نشد، رو به وزیر کرده و گفت:
چطور خواهی توانست این حماقت و ساده لوحی مردم را ثابت داری و خیال ما را آسوده؟
وزیر گفت:
ساعتی بر من وقت تامل منت گذارید تا اندیشه ای نو برانگیزم و اقدامی نو برای اثبات این موضوع خطیر!
آنچنان شد و وزیر ساعتی بعد در حضور سلطان نقشه ی آزمایش را عنوان نمود و البت در ابتدا به مخالفت و هراس سلطان مواجه گردید ولی با پای فشاری وزیر، سلطان نیز راضی به انجام نقشه گشت.
طبق نقشه، از فردای آنروز اندر درگاه های ورودی و خروجی شهر سربازانی گماشتند و هر شخصی از رعیت ، از مرد و زن و طفل و پیر و جوان که از درهای شهر قصد خروج یا ورود را داشتندی، سربازان ویژه آنان را در هر ورود و خروج یکبار(سایه تان سنگین، رویم بر دیوار ) گاییدندی.
هفته ای بر این منوال بگذشت…
هفته که به هشت رسید، سلطان بعد از تناول صبحانه، بیرون قصر را شلوغ یافت، پشیمان از انجام نقشه، لبی گزید و با نعره ای مهیب، وزیر را فراخواند، وزیر تا وارد سرای سلطان گشت ، سلطان را در حال زمزمه ی لعن ونفرین یافت که با دیدن وزیر با صدایی بلند گفت:
خانه ات ویران که تاج و تختم را ویران کردی!
اما وزیر با طیب خاطر و مطمئن سلطان را آرام کرده و گفت:
قبله عالم به سلامت، دندان را بر جگر گذارید تا بدانیم چه شده است و نقشه چه حاصل داشته است!
اکنون نماینده این مردم که در بیرون قصر جمع شده اند برای دست بوسی و عرض درخواست، بیرون سرا منتظر دستور شماست تا داخل آمده و عرض خواسته نماید، اگر اجازه می دهید داخل شود؟
سلطان سرش را به مفهوم صدور اجازه تکانی داد و وزیر به دربان اشاره ای و نماینده داخل شد، در همان ابتدای ورود به خاک سجده بیافتاد و عرض ارادت نمود.
سلطان رو به مرد گفت:
مردک نزدیکتر بیا و بگو بدانم که جریان چیست که این چنین بلوا نموده اید؟
نماینده سر از سجده برداشت و خطاب به سلطان گفت:
جانم به فدایت سلطانا، خاطر عالی مکدر نباشد، طرح جدیدی که هفته ایست بر رعیت خود منت گذارده و به اجرا در آورده اید بسیار نیک است و گلایه ای نیست، تنها اگر لطف بی منتهای سلطان شامل حال مردم گردد و تعداد سربازان را افزایش دهید، دیگر غلطی مانند گلایه از مردم نیست، چرا که در حال حاضر با نظر به تعداد اندک سربازان مردم مجبورند در صفهای طولانی منتظر بمانند هرچند مردم را از صف ایستادن از برای رضایت سلطان خوشا است، اما با همه این احوال وقت رعیت خود را غنیمت دارید و در صورت صلاح تعداد سربازان و ماموران را تا حد امکان و در صورت صلاحدید افزایش دهید تا روند ورود و خروج سریعتر صورت پذیرد و رعیت بر امورشان برسند.
سلطان با اشاره دست نماینده را مرخص نمود و با سکوتی مملو از غرور در فکر حیرت فرو رفته و در ته دل بر حماقت مردمان می خندید و بر شناخت و رندی وزیرش آفرین گفت.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

/ 1 نظر / 5 بازدید
IRSMG

ممنون بابت لینک منبع![قلب][ماچ][لبخند]