تفاوت عشق و دوستی

عشق مرد و زن به هم چیست؟

 1-عشق عارضه ایست روان تنی  مرتبط با سن و پدیده ای مرتبط با رفتارهای هورمونی و ژنتیک . انسان از نوجوانی و بلوغ جنسی تا قبل از میانسالی بسیار برای عاشقی  مستعد است   از 30 تا 40 سالگی یعنی به عبارتی در سن بلوغ عقلی احتمال بروز رفتارهای عاشقانه با افت مواجه می گردد و از سن 40 تا سن پیری کمتر می بینیم که زنی یا مردی با عشقی رومانتیک دسته و پنجه نرم کند .
 

2- وقتی سرما می خوریم نشانه اصلی آن آبریزش بینی ،گرفتن گلو و بی حالی ست اما این ها علت سرما خوردگی نیستند علت سرما خوردگی یک ویروس است در عشق نیز علت آن "حس جنسی"و "حس تملک "است اما" توهم" و "کوری عقل " پدیدار عشق و صفات اصلی آنند. وقتی شما شخصی را می بینید که کسی را می پرستد و درباره اش دچار توهم است و غیر عقلانی او را می ستاید و آرزوی وصل او را دارد و او را بی زمان و بی مکان برای خود می خواهد  با یک عاشق روبرویید.
با شخصی بسیار تحریک کننده و مجذوب کننده آشنا شده هرگز حاضر نیست او را از دست بدهد و می خواهد همیشه و همه جا مالک او باشد.جوشش بی زمان و مکان حس تملک و غریزه جنسی  که قبلا آن را تجربه نکرده بود  را عمیقا در خود حس می کند.حالش بد است اضطراب دارد بی قرار است خیالبافی می کند کم خواب شده عصبی ست بی منطق شده و فقط می خواهد به او فکر کند وبا صرف هر آنچه که به عنوان جان و مال و حیثیت در چنته دارد به او برسد فقط و فقط.  و به قول شوپنهاور تبدیل به اراده کور معطوف به معشوق می شود.
برای همین است که صفت مجنون را در وصف عاشق به کار می برند.مجنون یعنی جن زده و رفتار عاشق شبیه به یک جن زده است گویی مسخ شده و عقلش را از دست داده است.

3- عاشق  به شکل یک عقل گریز خود را نشان می دهد. می دانیم که عقل  چیزی است ما را به حیوان شرف و برتری می دهد.و  مرض اینجاست.معشوق پر از عیب و ایراد است و عاشق جز حسن چیزی در او نمی بیند(چو بر دیده مجنون نشینی .در رخ لیلی به جز خوبی نبینی) این 1- کوری و 2- توهم ایده آل بودن بلایی سخت است و از مشخصات بارز عشق است..من کوهنوردانی را دیدم که قصد داشتند از جایی سخت بگذرند به آنها گفتم این دیگر چه ورزشی است که خطر مرگ بالایی بهمراه دارد یکی از آنها گفت این عشق است ورزش نیست درست چند روز بعد خبر سقوط  یکی از آنها رسید. درست می گفت : کار عشق بود زیرا کار عقل سنجش شرایط به نفع جان است و کار عشق احتمالا رسیدن به مقصد به قیمت جان .(به تیغم گر زنی منت پذیرم ماه من!)

 

4- عاشقان بر سر اینکه بیماری کدامیک حقیقی تر است جدل می کنند!یکی می گوید عشق من حقیقی ست دیگری می گوید نه عشق تو هوس است ،عشق من حقیقی ست!عاشقی را افتخار می دانند به عبارتی عشق تنها بیماری دنیاست که عاشق به آن افتخار می کند زیرا توهم اینکه عاشق کسی شده اند که به معنای تمام ارزش های انسانی و جنسی است به راستی زیبا و شادی بخش است 
و درست زمانی که به هر دلیلی نتوانستند به معشوق خود برسند یا زمانی که به معشوق خود رسیدند و دست یافتند دست به انکار معشوق و حتی دست به انکار زمین و آسمان می زنند.{این ذات انسان است وقتی نتواند بسازد خراب می کند}.این حرف یعنی اینکه عشاق به اقتضای حال و هوایشان چیزهایی می گویند مثل یک آدم مست یا خمار اما در گفته هایشان حقیقتی که درباره اش فکر کرده باشند وجود ندارند.لحظاتی که عاشقان برای روانشناس از عشق خود می گویند از ملال آور ترین لحظه هاست زیرا الگوی نظرات همه آن ها یکی ست : او تجلی زندگی  است و من بدون او تجلی مرگ .

 

5-پدیدار بارز عشق توهم است.برای فهم "توهم" بهتر است از "وهم "گفت. وهم واژه ای عربی ست معادل آن به فارسی واژه "فریب "است و معادلش در انگلیسی " fiction " .وهم  نوعی تخیل یا دست کم نوعی تصور است و به صورتی ذهنی یی اطلاق می شود که معادلش در عالم واقع موجود نیست و متخیله آن را نزد خود جعل کرده است و از پنداره های اوست. پندار ( illusion ) یعنی خطا در ادراک یا در حکم و استدلال مشروط بر اینکه گمان رود این خطا امری طبیعی ست و گرفتار شدن انسان در آن ناشی از این است که فریب ظواهر را می خورد (تعاریف فلسفی) برای همین وهم از مختصات عشق است . وقتی به مجنون می گویند لیلی اصلا آنچه می پنداری  نیست و عیب هایی در ظاهر و باطن  دارد می گوید : "چو بر دیده ی مجنون نشینی در رخ لیلی به جز خوبی نبینی "این پندار و وهم عاشق است چیزی را می بیند که هیچکس نمی بیند. ذهن مجنون او را درباره لیلی فریب می دهد و در یک کلام لیلی را جعل می کند.
لیلی نزد مردم دختری معمولی بوده اما نزد مجنون ، منجی و ذات خیر. چیزی در ذهن مجنون هست که از لیلای واقعی لیلایی غیر واقعی می سازد .آن چیز توهم است ، فریب ذهن. 
البته وهم معانی دیگری نیز دارد.در تعریفات جرجانی هست که وهمیات قضایای کاذبه ایست  که وهم به وجود آنها در امور غیر محسوس حکم می کند مانند اینکه معشوقه ی من بهترین دختر دنیاست و قیاس مرکب از این قضایا را سفسطه گویند.عاشق درباره معشوق ناخوداگاه سفسطه می کند زیرا او سخنانش را با  مقدماتی مسلم درباره معشوق شروع می کند که در ذهنش بافته که عقل از قبول آن ابا دارد . 
 

 

6-توهم ادراک تصوراتی ست که ادراک کننده  گمان می کند وجود عینی دارند در صورتیکه واقعا وجود ندارند مانند تصورات یک مالیخولیایی درباره زندگی  یا یک عاشق درباره معشوق خود.توهم ادراک کاذب است و فرقش با وهم در تعریفات فلسفی این است که "وهم "عبارت از خطا در ادراک طبیعت شی است درحالی که توهم ،خطا در ادراک وجود شی است .
کسی گفت  به مدت 5 سال عاشق دختری بود بعد5  سالی او را ندید و سپس در حالیکه  عشق  فروکش کرده بود  او را دیده بود. چیزی را گفت که خیلی ها گفتند : وقتی او را دیدم فقط با حیرت به خودم رجوع کردم که ایا این همان چیزی بود که گمان می کردم برای هم خلق شدیم و یک روح در دو بدن هستیم و به قیمت مرگ هم که شده باید به او برسم؟! یک شوک اساسی خوردم زندگیم را 5 سال برای کسی تباه کردم که الان می بینم نه تنها فرشته نیست بلکه دارای مشکلاتی اساسی در ظاهر و باطن است.
چیزی که از او سوال می کرد "تعقل" او بود که در دوره ی عاشقی نداشت و چیزی که در آن سالها مقام اهورایی به آن دختر داده بود "توهم" بود که الان دیگر ندارد.

 

7- "عشق تو هوس است اما عشق من واقعی ست! "
هوی و هوس واژه هایی هستند  که در محاوره  غلط به کار می روند. مثلا می گویند آن عشق نبود یک هوس بود! در صورتی که هوس کلمه ایست عربی معادل واژه ی" شیدایی" به فارسی  یا mania)) به انگلیسی .در تعاریف هوس نوعی جنون است .هوس به حالات از هم گسیختگی عقلانی همراه با تاثر شدید مانند حالت سودا که به انحراف می کشاند تعریف شده است.هوی همان آرزو و هوس است مثلا می گویند فلانی دچار هوی و هوس شده یعنی آرزویی و یا عشقی در سر دارد که معادلش در انگلیسی در برابر هوی واژه ( passion ) است .هوی درلغت به معنی عشق و شهوت است مثلا می گویند فلانی تابع هوای خویش است  هوی اصطلاحا به معنای میل شدید به چیزی ست که مورد علاقه و مطلوب است چه پسندیده چه ناپسند این عاطفه با انفعال و تصورات مختلفی همراه است و فرق آن با مطلق میل یا میل ساده در مدت و شدت و غیرت و قدرت است بنابراین عشق ،هوی است زیرا میل شدیدی است که بر نفس چیره می شود و آن را از توجه به غیر معشوق باز می دارد و متصف به غیرت است و بر عقل مسلط است (تعاریف فلسفی ). عوام می پندارند هوس یک خواهش نفسانی موقت است مثل هوس خوردن بستنی  . اینجا بهتر است از واژه  "میل" یا"رغبت " استفاده شود."میل دارم ازدواج کنم "یعنی کشش ازدواج کردن در من ایجاد شده اما "هوس کرده ام ازدواج  کنم"یعنی به سرم زده است یا حماقت به سرم زده.

 


8-فرق گذاردن منطقی بین هوس و عشق آسان نیست . اما منطقا عشق همان هوی ( passion )است .یا هوس لازمه ی عشق است اما به  گونه ای دیگر نیز می توان چنین مراحلی را برای وجود عشق قائل شد : اولین مرحله توافق ، دوم انس ،سوم هوی ،چهارم دل دادن ،پنجم بندگی ،مرحله ششم حیرانی و سرانجام عشق است

 

 

 

9-اما عوام معمولا فکر می کنند عقل درست تقسیم شده و باید دنبال عشق و پول رفت !در حالیکه تعقل مستلزم 1-مطالعه پیگیر و روشمند2-تجربه ذهنی و عینی 3- مراقبه است. برای همین ما رنج می کشیم .یعنی نمی دانیم عقل فی النفسه یک قابلیت است نه یک قدرت .یعنی باید عقل را با مطالعه و مراقبه و تجربه قوی کرد و انسان به خودی خود چیزی شبیه گاسپار هاوزر فیلم ورنر هرتزوک است! هرکس از خود بپرسد چند نفر از اطرافیانش را به تعقل و خردمندی قبول دارد؟جواب بسیار تکان دهنده و ناامید کننده است گویی خردمند موجودی خیالی است.

 

10-چرا عشاق بیشتر به وصال نمی رسند و ناکام می مانند؟

 

همخوابگی نزد عاشق  مقدمه وصال است موخره ی آن ازدواج است . بدین ترتیب سه گروه را بین عشاق می توان تشخیص داد.
 1)بسیاری از عشاق هستند که از تملک جنسی و همخوابگی  ناکام می مانند .
 2)بسیاری هستند که موفق به رابطه جنسی می شوند اما به دلایلی مختلف در ازدواج کردن ناکام می مانند.
3)گروه سومی هم هستند که ازدواج هم می کنند اما به دلایل و عللی که ذکر شد توانایی و قابلیت ادامه زندگی را ندارند .
دلیل اینکه می گویند عشق جاودانه است شاید همین باشد!هیچ انسانی نیست که بتواند تا آخر عمر عاشق کسی باشد که همیشه در خانه  جلوی رویش باشد.و گویا فرمول ابدی عشق این است :وقتی عاشق و معشوق به هم می رسند از هم  دور می شوند و وقتی از هم دور شدند به هم نزدیک می شوند .این فرمول تا فرسودگی کامل عشق به علل مختلف ادامه خواهد داشت.
 معمولا عشق و عاشقی در سنینی رخ می دهد که فرد قدرت تشخیص نیازهای خود و درک قابلیت های دیگران را ندارد.به محض اینکه ظواهر طرف مقابل شیدایشان کرد درباره شخصیت و اخلاق و کردار  طرف مقابل دست به اغراق و بزرگنمایی می زنند و خود را درگیر تار عنکبوتی می کنند که خودشان از معشوق بافته اند.کم سن و همسن هستند و اختلاف سنی معقولی ندارند و این به وخامت اوضاع می افزاید. درک درستی از شخصیت افراد و رویکرد همه جانبه ای برای انتخاب فرد ایده آل ندارند .معمولا مردان عاشق  وقتی به وصال می رسند بعد از چندی اساتید مسلم خیانت می شوند چرا؟ شاید می فهمند چه کلاهی سرشان رفته است!
عشق عدم تعادل است و دوستی نشان تعادل یعنی اگر شما انسان متعادلی نباشید سخت کسی شما را به دوستی می پذیرد اما وقتی عاشق می شوید یعنی اینکه تعادل عقلی و ذهنی خود را از دست داده اید برای همین است اکثرا به عشق خود نمی رسید. هیچ کس قادر به زندگی با کسی نیست که درباره او مسخ شده و عقل خود را باخته است. همچنین عاشق با ندانم کاری ها و اعمال احمقانه خود همیشه باعث خرابی کارها می شود.(مسلم است که عاشق آدم معقولی نیست)
آرزوی عاشق و معشوق وصال است یعنی رابطه کامل جنسی در بی زمان اما در خیال زندگی مشترک هستند یعنی می گویند آرزوی ما زندگی با هم است نه سکس و رابطه جنسی دائم.اما وقتی به یکدیگر دست پیدا می کنند یعنی به بستر می روند و کمپلکس ها و عقده های جنسی گشوده می شود توهم و خیالبافی رنگ می بازد و هوش و حواسشان سر جایش می آید (چو عاشق از معشوقه کام گیرد –چراغ آرزوهایش بمیرد) با حیرت به گذشته خود می نگرند که چه غلطی کرده اند (این بیشتر درباره پسران صادق است دختران در هر صورت عاشق زندگی مشترکند) اما چون خاطرات شدیدا عاطفی  و احساسی و قول و قرارهای عاشقانه زیادی با هم داشته اند نمی توانند از هم جدا شوند پس با هم ازدواج می کنند و چند وقت بعد اگر بر اثر نزاع های متعدد تلف نشوند در دادگاه خانواده قبل از جدایی اقدام به ایراد بحث های عقلانی در مدح طلاق می کنند !این یعنی اینکه گرچه به هم می رسند اما به هم رسیدن دال بر با هم ماندن نیست.

 


11- اما به راستی فرق بین دوست داشتن و عشق چیست؟
عشق ،آزادی را از بین می برد زیرا اساس آن بر تملک و تسخیر است اما دوست داشتن بر اساس به رسمیت شناختن آزادی طرفین است. نیچه می گوید :"عشق ،شوق مفرط به تملک دیگری است.عاشق می خواهد مالک بی قید و شرط معشوق باشد با سیطره بی چون و چرا بر جان و تنش". یا به قول ژان پل سارتر" در عشق هر فردی  دیگری را از "خود بودن"باز می دارد و حالت فاعلی او را به حالت مفعولی می کشاند و بدین سبب عشق ، بیزاری تغییر شکل یافته ایست که به برده ساختن دیگری می انجامد". دوست داشتن بر پایه عقلانیت یا ارزیابی و سنجش است و عشق بر پایه غریزه کور جنسی به قول ابن سینا عشق یک مرض روان تنی ست  که منشا آن غریزه است .در دوست داشتن عقل حاکم است در عشق ، غریزه .ساموئل جانسون می گوید:"عشق خرد نادان و نابخردی داناست " .عشق با فاصله زنده است و وصال ، مرگ عشق است واما دوستی چه در فراق و چه در وصال زنده است "وعشق صدای فاصله هاست" .عاشق و معشوق بعد از وصال و برخواستن از بستر دیگر عاشق و معشوق هم نیستند. ذهن عاشق سراسر در طلب وصل است هدف عشق در نهایت تسخیر جنسی دائم است اما هدف دوستی، لذت و فایده .به قول زکریای رازی :"عشق یک عارضه روانی حاد است و عشاق بر اثر وابستگی جنسی از حیوانات هم پست تر می شوند" .عشق کور است  دوستی بینا شکسپیر   می گوید :"عشق کور است و عاشق حماقت خود را نمی بیند در آنچه خوانده ام وآنچه از افسانه و تاریخ شنیده ام راه عشق حقیقی هموار نیست" .دوستی تعادل است و عشق عدم تعادل .عاشق سراسر شور  است بی بهره از بصیرت . دوستی بهره ای از شو ر و بصیرت توام دارد  .عشق شورش است شورشی که روان را ویران می کند شوپنهاور می گوید:" ریشه عشق در غریزه طبیعی جنسی است.عشق با نیروی غریزی خود عقل را وارونه کرده برای رسیدن به نر یا ماده ایده ال موجب آشوب در جان و روان  می شود برای رسیدن به معشوق سلامتی ثروت و مقام را تباه می کند .هر عمل عاشقانه عاقبتی مضحک یا غم انگیز دارد". برای همین عشق شٌر است زیرا مرض ست.عشق با سن نسبت معکوس  دارد هر چه سن بالا تر می رود میزان ابتلا به عشق فرو می کاهد زیرا عشق عارضه ای  جنسی  است  شوپنهاور به حق می گوید که شما بیست سال به سن معشوقه خود بیفزاید آنگاه تاثیر آن را بر روان خود دریابید!. اما دوستی زمان و سن و سال نمی شناسد .شما می توانید با پانزده سال سن بهترین دوست مردی نود ساله باشید اما نمی توانید معشوقه ی او باشید .می توانید با پنجاه سال سن بهترین دوست یک دختر ده ساله باشید اما نمی توانید معشوقه ی او باشید از طرفی به دلیل اینکه عشق امری جنسی است به طور معمول مربوط به جنس های مخالف است .اما دوستی فاقد ملاک جنسیت است. عشق  اضطراب و انتظار است و دوستی راحتی و عافیت به قول  مارسل پروست "در عشق جان را آرامشی نیست چرا که هر چه به چنگ آوری در آرزوی بیشتری " .عاشق مبهم و گنگ است و دوست ، واضح و متمایز. عشق وجدان و اخلاق و آبرو نمی شناسد در حالیکه لازمه ی دوستی این هر سه است.عشق دیوانه است سر به باد می دهد دوستی عاقل است و در فکر سرافرازی . آخر عشق سرافکندگی و سرزنش ست آخر دوستی بی نیازی و مصلحت .عشق پرستش و سر سپردگی ست دوستی احترام و چمداشت. عشق مانند فتح قله است عاشق در طلب معشوق به قله عشق می رسد قله ی عشق وصال است یعنی بستر و رابطه کامل جنسی و وقتی قله فتح شد کوهنورد در قله نخواهد ماند و این وفات عشق است.عشق جبر است و افتادنی دوست داشتن اختیار است و آموختنی.عشق ناکام ،یا به جنایت ختم می شود یا به انزوا ،دوستی ناکام ،فراموش می شود.عشق دکان خامان  است دوستی خانه پختگان.عشق فی النفسه شر است چون جنون است اما دوستی فی النفسه شر نیست می تواند هم خوب و یا بد باشد . عشق بر اساس توهم پیش  می رود دوستی طبق واقعیت . عاشق هر چه طماع تر باشد فداکار تراست زیرا برای ایجاد کشش در معشوق کوشش فراوان لازم است.برای همین عشق معنای بردگی ست و عاشق نه اسیر معشوق که اسیر حرص لایزال خویش است.

 

12-جوان امروز دو تجربه کاملا متفاوت از عشق دارد از طرفی وقتی سراغ سینما و ادبیات و ترانه  ها  میرود می بیند  هیچ چیز از عشق زیبا تر و سازنده تر نیست و انسان برای زندگی مثل اکسیژن به عشق نیاز دارد  و از طرفی وقتی عملا عاشق کسی می شود معمولا پس از آسیب های روحی و روانی و مالی  درمیابدکه اتفاقاچیزی مخرب تر از عشق وجود ندارد و به نظر می رسد عشق بیشتر برای مرگ لازم است تا زندگی .

 

 پاورقی :

 

1-عشق ،عقد شهوت و مالکیت است و خصوصیت آن طی کردن دائم یک دایره ی بسته یعنی عبث بودن کلیت فعل عشق در یک نمودار معنوی است که ثمری جزرنج و ملال ندارد.  عشق قبل از همبستری چیرگی  کامل غریزه جنسی برعقل است و بعد از همبستری چیرگی کامل حیرت و ناباوری بر کسانی که به جان دریافته اند دیگر عاشق و معشوق هم نیستند.

 


2- عاشق به کسی گویند که غریزه اش بر عقلش چیره است.به همین علت به ندرت در تاریخ طریقت ، شریعت و تفکر ،نشانی از عشاق می یابید.ما حصل سنت شعری 1200 ساله ما در باره عشق چیست!:عاشق و معشوق اگر به هم نرسند بدبخت می شوند زیرا که در حسرت هم اندوه خواری می کنند و به خاطر بیماری روحی و ضعف عقل و شدت توهم  جانشان تباه می شود .و اگر به هم برسند بدبخت می شوند زیرا که عشق زایل شده چشم عقل باز شده توهم از میان رفته هر دو حقیقت یکدیگررا بی هیچ اغراق و کتمان دیده بتشان نزد هم شکسته رویاهایشان فرو می ریزد .

 

3-حقیقت این است که عشق دشمن آزادی فرد است که عزیز ترین چیز آدمی ست .عاشق تمام وجود معشوق را مطلقا برای خود می خواهدو این شروع یک جنگ است.مکانیسم در آغوش گرفتن نشان درستی برای این سخن است دو نفر دست در یکدیگر انداخته هر چه عاشق تر باشند بیشتر به هم فشار می آورند.(که من آن روز که در بند توام آزادم)
وقتی به بستر نرفته اند پر از عللی برای به هم رسیدن و وقتی از بستر بر می خیزند پر از بهانه های به هم نرسیدن.حالا  حدس بزنید عشق چیست!.کاش عشاق قبل از عقد سری به عقل می زدند که چند آسمان و زمین با هم فاصله دارند.

 


4- نپذیرفتن عشق به عنوان یک بیماری نزد بسیاری از شاعران نشان از بیماری آنها نیست نشان از به خطر افتادن منافع آنهاست .هیچ فکر کردید اگر قرار باشد خواننده پاپ و شاعر و ترانه سرا  از عشق نگوید و نخواند پس چه آشی باید بپزند و چه عجوزه ای را باید بزک کند؟!به راستی که تا فقرعقل  هست عشق دکان پر برکتی ست.

 


5-بعضی که درصد خودآزاری بالا و حافظه ی ضعیف تری  نسبت به بقیه دارند از عاشق شدن خود در زندگی خرسند هستند زیرا معتقدند اگر عاشق نمی شدند و رنج عشق روحشان را صیقل نمی داد نمی توانستند شاعری خوب یا نویسنده و آهنگسازی مطرح بشوند این بر می گردد به این قول مشهور سندباد که " عشق آن شیوه از خودکشی است که با هویتی دیگر مجال بازگشت به زندگی را می دهد"

 

6- عشق یک دلیل و یک علت دارد .علت آن همانطور که گفته شد به  شرایط  هورمونی و ژنتیک و محیطی بستگی دارد .اما  دلیل آن این است که شخص از اینکه می بیند کسی پیدا شده که او را از  بی چگونگی ، تنهایی عمیق ، ملال ، سرخوردگی جنسی و عطش داشتن چیزهای زیبا  نجات می دهد و حرص تملک او را ارضا می کند بی نهایت شاد و خرسند می شود و هرگز به خود نمی گوید این نابسامانی ها ریشه هایی دارد که باید از درون و توسط خود شخص توسط راه وروش مخصوص به خود برطرف شود( معنای خودسازی) و برای همین عاشق تصور می کند با داشتن یک زن که معشوقه ی اوست از بند غصه ها و رنج ها خلاص می شود زیرا که بدین ترتیب عاشق ناخوداگاه تصور می کند که معشوقه اش او را از دست خویش نجات خواهد داد .همان خویشتنی که مجموعه ی رنج ها و حرص ها و بیماریها و نابخردی ها و غصه ها و ناتوانی هاست و صاحب این همه محنت قادر به رهایی از آنها نیست پس آن را در وجود معشوق که همان منجی اوست می بیند ( دلیل زیبایی عشق نزد عوام در قصه ها و ترانه ها) و از طرفی معشوق ،مثل هر انسانی خود موجودی رنجور و جاهل و ناتوان است که پی نجات دهنده ای برای خود می گردد.فریب اینجاست  دو کور همدیگر را نه به شکل همراه و نه حتی به شکل راه بلکه  به شکل مقصد می بینند و مرگ از اینجا آغاز می شود.

 7-عالی ترین ارتباط بین دو انسان همان است که بودا می گوید : " دوست داشتن بی چشمداشت ".این روش خردمندان و سلوک عاقلان  است. 

عشق هرچه که هست، کسی که1-غفلت نمی کند2-فریب نمی خورد.یعنی عمیقا می داند غفلت و فریب چیست به عشق تن نمی دهد و مانند فرهیختگان در برابر این مرض مقاوم می شود..تاج آتش بر سر خود نمی نهد و کارمای خود را سنگین نمی کند زیرا می داند"علت مرگ هر کس عشق اوست."

منبع:پاتوق گورکن ها

/ 0 نظر / 29 بازدید