فرصتی برای نوشتن *** KAZEM KHATIBI ***


+ یک سوزن ....

سلام

امروز برای کاری با ماشین رفته بودم تو مرکز شهر ، بعد از انجام کار و وقتی داشتم بر میگشتم پشت یک چراغ قرمز ( خیابان راهنمایی ) معطل بودم ، به محضی که سبز شد هنوز به اونطرف چهارراه نرسده بودیم که یه تاکسی ایستاد واسه اینکه مسافر سوار کنه ... من هم دستم رو گذاشتم رو بوق و داشتم با خودم غر غر میکردم که : مرد حسابی، این جا هم جای مسافر سوار کردنه .... به هر حال رفتیم و ماشین رو گذاشتم خونه و برای رفتن به دانشگاه رفتم و سوار تاکسی شدم . بعد از طی مسافتی تاکسی دقیقا حالتی که هنوز وسط خیابان بود  ایستاد تا مسافری رو سوار کنه . که یکدفعه ماشین عقبی به نشانه اعتراض دستش رو گذاشت رو بوق ... من هم که این حرکتش رو دیدم با خودم غرغر کردم که : آخه آدم، حالا یک دقیقه واستا تا این بنده خدا یک مسافر سوار کنه ..... که ناگهان یاد همین یک ساعت پیشم افتادم و بی اختیار خنده ام گرفت .

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۸
comment نظرات () لینک