فرصتی برای نوشتن *** KAZEM KHATIBI ***


+ سوتی ها

یکی از بهترین دوستانم چند وقت پیش کار جالبی کرده بود و سوتی هایی که براش اتفاق می افتاد رو مینوشت من هم تصمیم گرفتم سوتی که امروز برای خودم اتفاق افتاد رو بنویسم ...

امروز بعد از ...

خاطره اول حذف شد ... شرمنده

 

-------------------------------------------------------------

خاطره دیگه که خیلی باحال بود و باز هم اتوبوس تو یک قسمت هاییش هست اینکه با یکی از دوستام بعد از کلاس تصمیم گرفتم که به خونه بریم و دوستم دائما بین راه به من میگفت یک کاری باید میکرده اما یادش نمیاد و من هم بهش گفتم : حتما خیر نیست بی خیال شو .... هیچی دیگه ساعت ۸ شب سوار اتوبوس شدیم و بعد از پیاده شدن گفت بیا در خونه یک کتاب جالب بهت بدم بعد برو خونتون و من هم قبول کردم و باز هم دائما تکرار میکرد یک کاری بوده باید انجام میداده . بالاخره رسیدیم در خونشون و دست کرد تو جیبش که کلید هاش رو در بیاره که ناگهان رنگش پرید . گفتم چی شده . دستش رو درآورد و یک سوییچ بهم نشون داد . گفتم خب که چی ؟ گفت حالا یادم اومد چی کار داشتم !!!! گفتم چی کار داشتی ؟ گفت من امروز با ماشین اومده بودم دانشگاه ...........

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳
comment نظرات () لینک