فرصتی برای نوشتن *** KAZEM KHATIBI ***


+ پایندگی ...

میگفت تا زمانی که فکر میکنی که یکی باید باهات باشه هنوز امید داری که فردایی هست ، یا حداقل هنوز میتونی واسه خودت یک فردایی بسازی ..

اما وای به وقتی که فکر کنی حوصله خودت رو هم نداری، دیگه هیچ کار نمیشه کرد ...

ولی من دارم فکر میکنم که حوصله خودم رو دارم اما کم کم حوصله ام داره از دیگرون سر میره .... دیگه دارم به این احساس می رم که  نمیخوام کسی باهام باشه ...

با همه باشم و با کسی نباشم ... نه البته هنوز زوده ... آسمان چشماش به خورشیده تا بتونه هر روز سفره آبی دلش رو پهن کنه ... مگر میشه که خورشید نباشه ...

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آخرین نگاه ...

توی این هزار راه زندگی وجودش واسم یک راه تازه بود . حرفی نزد که چرا اینقدر دیر اومده بود ... هضم این موضوع که اون چرا برگشته خیلی ساده نبود ... حالا که دیگر شیرین , فرهادش را پیدا کرده بود پس فقط برگشته بود تا درد دلم را تازه کنه؟ ... یعنی اون فرهادش نبود؟ ... هر بار که به گذشته بر می گشتم و به امروز و فردا کردن های خودم نگاه میکردم درد پشیمونی بیشتر به باران چشمام شدت میداد ... اما به هر حال اون اومده بود و گفت که : (میخوام امروز رو با هم باشیم )... به یاد گذشته ... اول مثل یک غریبه بود واسم ...گفتم : (آخه مگه میشه مثل گذشته بود , حالا دیگه شرایط فرق کرده ... )با نگاه معناداری نگاهم کرد و گفت: (راحت باش , زندگی کن , سخت نگیر) . گفتم :(بریم یک دور بزنیم ببینیم مشکلت چیه ... چرا حالا که همه چی تموم شده تو نمیخوای تمومش کنی ... ) راستش نمیتونستم تو دلم اون رو پاک کنم . کسی رو که یک عمر کنارم بود ... کسی رو که ذهنم همیشه اولین نفر به عنوان بهترین گزینه درد و دل بهم پیشنهاد میکرد... رفتم سوار ماشین شدم... تو خیابون ها چرخ می زدیم ... از زندگیش میگفت که چقدر راضیه  ... منم علامت سوال ذهنم بزرگتر می شد .. این که خب حالا چرا برگشتی ؟ ... گفت و گفت تا اینکه نتونستم پنهون کنم و پرسیدم : (حالا چرا این قرار رو گذاشتی؟) به چشماش نگاه کردم اولین بار بود که شرم رو تو چشماش دیدم اما وقتی چشماش خیس شد دیگه اون شرم رو هم با خودش شست و گفت : (مگه میشه همه چیز رو فراموش کرد؟ اگه تو فکر میکنی به همین راحتی میتونی من نمیتونم ...) نمیدونست تو فکر من چی میگذره ... راستش همیشه گوشه ذهنم یک اتاق خصوصی داشتم واسه اون ... بهترین لحظات را توش نگه میداشتم ... بعد از اینکه رفت منم یک قفل بزرگ زدم رو درش و کلیدش رو هم انداختم ناکجاآباد.... اما یادم رفته بود که تو این مدت کلید همه قفل ها رو هم واسه اطمینان به اون دادم واسه مبادا ... حالا اومده بود اون روز مبادا... اومد و باز در اون اتاق لعنتی رو باز کرد ... راستش اتاق لعنتی که نه ، اتاق غبار گرفته لحظه های زندگی ... به هر حال باز شد و گفتیم و گفتیم از گذشته ها ... تا ظهر شد ... برگردوندمش خونه ...  ذهنم دائم درگیر بود که چطور به خودت داری اجازه این کار رو میدی؟... میخواستم خداحافظی کنم واسه همیشه ... اما گفت:( من امروز تنهام ، میشه ناهار رو باهام بخوری ؟) اول بهانه کار رو آوردم اما چشمانش مثل همیشه دلم را جذب کرد ... خیلی مسخره بود اما شد دیگه ... من و او ... در خانه او ... تنها ... چندین حس با هم به سراغم آمده بود : ترس ، شوق ، گناه و راستش رو بخواید هوس... ناهار رو خوردیم و نشستیم برای حرف زدن ... هر بار نوازش کردنش بین حرفهایش و گفتن خاطرات گذشته برایم سخت تر بود تا آنجا بشینم و سعی میکردم صحبت را مانند موضعم عوض کنم... سخت بود ولی باید میشد... ساعت 4 بود بین احساس هایم انگار این گناه بود که برنده شده بود ... قرار شد بریم بیرون ... ازش خواهش کردم که واسه آخرین بار باشه ... چیزی نگفت ... گفت :(میرم دوش بگیرم بعد بریم) کم کم داشت هوس بر گناه چیره میشد... مگر چه قدر یک جوون تواناست؟ صدایش زدم و گفتم هر وقت کارش تموم شد من تو ماشین تو خیابون منتظرم ... منتظر جواب نماندم و به ماشین پناه بردم ... دوباره چند تا حس اومدن سراغم : شوق ، پشیمانی ، راحتی ... به هر حال بعد از نیم ساعتی اومد و در ذهنش میدانم چه می گذشت : اما سعی می کرد پنهان کند اما همین که در یکی از خیابان ها با سرعت از روی یکی از سرعت گیر ها گذشتم با هیجان گفت :(مواظب باش سیب زمینی) به چشمانش نگاه کردم و خنده ام گرفت و اون هم از این حرفش خنده اش گرفت ... گفت : (مشکلت چیه؟) گفتم :(هیچی) گفت : ( چرا از همه چی فرار میکنی ؟ چرا نمیخوای راحت زندگی کنی ؟ چرا وهم گناه داری ؟) خودم رو زدم به اون ور گفتم :(اوه چه ترافیکی) گفت : (من واسه خودت این کار رو کردم تا یک وقت نگی رفیق نیمه راه بود ... میخواستم بعد از این همه سال ...) حرفش رو قطع کردم با لحن آروم گفتم :(من راحتم ، فقط هم میخوام تو خوشبخت باشی ، برو زندگیت رو بکن ) دستم رو از زیر دستش کشیدم کنار و فرمون رو دو دستی محکم گرفتم و گفتم :(دوستت دارم ... اما مردونگی هم یادم هست ، اون کسی که الان دوستت داره چی میشه پس، ممنونم واسه همه این سال ها که بودی ، ممنونم که تا آخرین لحظه ...) به آینه سمت خودم نگاه می کردم که اشکهام رو نبینه اما دیگه صدام هم در نیومد ...  برش گردونم خونشون و سعی کردم اون را با زندگی جدید تنها بذارم... نگاه آخرمون غیر از اشک یک دنیا حرف هم توش بود ... ضبط ماشین داشت میخوند :

حالا دیگه تیشه همراه غم ،
شده دیگه قاتله فرهاد من ...

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اشتباه

از حرفم برداشت اشتباهی کرد ... مثل همیشه نبودم ...حتی حوصله ندارم واسه یکی که میتونه تمام صحبت های یک روزمون سلام و خداحافظ باشه توضیح بدم ... چرا باید یک جوری باشم که هیچ کس از دستم ناراحت نباشه ... خب ناراحت شه ... شخصیتم رو می ذارم واسه یکی که لیاقتش رو داره باز کنم ...

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بحث سیاسی

سلام

امروز اومدم بگم که بیان دیکتاتور درون خودمون رو اصلاح کنیم ... این روز ها بحث سیاسی داغ تر از همیشه هست ... اما اگر جنبه بحث سیاسی ندارید بحث نکنید ... اولین لازمه بحث سیاسی این هست که در تمام حالات بتونید شان و کرامت طرف مقابل رو حفظ کنید ... یک  جنبه در هر فردی هست که دیکتاتوری رو در اون فرد بوجود میاره ... اصولا وقتی بحث صورت می گیرد حتما یک نظر موافق وجود دارد و یک نظر مخالف ... همینقدر که بتونیم نظر مخالف خودمون رو بشنویم و نظر خودمون رو هم بگیم خودش نشون از بلوغ سیاسی فکر فرد داره ... اما مشکل اول اینجاست که ما تو بحث های سیاسی سعی میکنیم طرف مقابل رو قانع کنیم ( خود من گاهی وقتها برای همین مورد تلاش می کنم)... در حالی که اگر واقعا به تفکرات آزاد اندیشی معتقد هستیم باید نظرات همه را بشنویم و فقط بشنویم ... و چه خوب است که حتی اگر موافق اون هم بودیم باز هم اظهار نظر نکنیم ...دومین مسئله هم این هست که اگر کسی صحبت هایش موافق صحبت های شما نیست خب صد در صد هم مخالف شما ممکنه نباشه ... ممکنه اون گرایش دیگری داشته باشه ... پس مثلا نیان اگر اصلاح طلب هستید به فرد مخالفتون بگید باتوم چی ،لباس شخصی ، اطلاعاتی - و اگر اصول گرا هستید به نظر مخالفتون بگید منحرف ، واداده و ... ... ممکنه فرد گرایش سوم رو داشته باشه که از دو گرایش قبلی حداقل به حساب خودش موفق تر باشه... به هر حال به نظر من بحث 30یا30 نکنیم و بعد از اون اگر خواستیم هم بحث کنیم جنبه خودمون رو تو شنیدن نظرات مخالف بالا ببریم و بتونیم بدون توهین به طرف مقابل نسبت به نظرش عکس العمل نشان ندهیم...

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠
comment نظرات () لینک