فرصتی برای نوشتن *** KAZEM KHATIBI ***


+  

امام رضا جون

ممنونم واسه همه چیز

ممنونم از اینکه در روز تولدت تو به من هدیه دادی

آره دوستان امام رضا چند هدیه بهم داد که کمترینش قبولی در کارشناسی ارشد

در رشته خودم در واحد تهران مرکزی بود ....

خدا رو شکر .....

(Now I'm urban planning MA )

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸
comment نظرات () لینک

+ مرکز خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.


در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: "این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند."
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: "خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟"

پس به طبقه ی بالایی رفتند …
در طبقه ی دوم نوشته بود: "این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند."

دختر گفت: "هوووومممم … طبقه بالاتر چه جوریه …؟"
طبقه ی سوم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند."

دختر: "وای … چقدر وسوسه انگیز … ولی بریم بالاتر." و دوباره رفتند …

طبقه ی چهارم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند."

آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند …
دختر: "وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟"
پس به طبقه ی پنجم رفتند …

آنجا نوشته بود: "این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!"

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها: شوهر و بچه و شغل و زنان
comment نظرات () لینک

+ امید

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.

شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
 
اولی گفت: من صلح هستم! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

دومی گفت: من ایمان هستم! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

شمع سوم گفت: من عشق هستم! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت: چرا خاموش شده اید؟
قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.
من امید هستم!

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود. چراکه هر یک از ما می توانیم امید، ایمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.  

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸
comment نظرات () لینک

+ پدر و مادر

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸
comment نظرات () لینک

+ سلام

سلام انگار همین چند روز پیش بود که اومدم نوشتم ماه شش خدمت هم گذشت

و حالا باید بنویسم هفتمیش هم گذشت ... با این تفاوت که در مهر جشن تولد خودم رو در پادگان گرفتم ..... خیلی ساده با کیک و دلستر .....

در کل خوش گذشت و خدا رو شکر که سختی های خدمت را به من آسون میکنه ... خدایا شکرت ..........

نویسنده : کاظم خطیبی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها: مهر و جشن تولد و کیک و دلستر
comment نظرات () لینک